|
و باز هم چشمانم باز شدند . با خود میگویم:امروز را هم دیدم ...! با درد از ناحیه ی گلویم بیدار شدم.اتاقم سرد است و بوی زنانگی میدهد. برمیگردم و به کتابهای پخش شده روی زمین نگاهی می اندازم.یادم آمد دیشب را بیدار بودم. شاید! برای آن ترجمه های لعنتی که باید به زودی تحویلشان دهم.با بی حوصلگی به آسمان خاکستری که از پنجره ی اتاقم تنها اندکی پیداست،می اندازم. فکر کردن به دست نیافتنی هایم همچنان ادامه دارد.با خود می گویم امروز روز دیگریست،شاید که برگردد. به خودفریبی های روزانه ام میخندم.بر میخیزم و نگاهی به سه تارم می اندازم که در گوشه ای از اتاقم کز کرده،او نیز به دیوانگی هایم می خندد.و همینطور گوشی همراهم.اس ام اسی برایت فرستادم."خوبی؟" جوابی نیامد.حتماً خوب بودی که جوابی ندادی!! به خود میخندم و می بالم..یادم نخواهد رفت که فردا روز دیگریست.شاید به پیام هایم جواب دادی و برگشتی ! + نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/30 17 توسط بهانۀ خلقت |
+ نوشته شده در یکشنبه 1388/01/09 21 توسط بهانۀ خلقت |
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/11/29 23 توسط بهانۀ خلقت |
این روزها دلتنگی هایم را در دود سیگار و صدای سه تارم پنهان میکنم . آوازهای غمناک دشتی ؛ عکس خاک گرفته ی مادر ، جسم فرسوده ی پدر در همین نزدیکی ، به یاد خاطرات سوخته ی گذشته .... گویی بغضی سنگی گلویم را می فشرد . نگاه خیره ی آینه بر من، گویی بیگانه ای را می نگرد ... من از آن گذشته ام مرا با امروز چکار ؟ هر چه کردم التماس به باد صبا نیاورد تحفه ای از بوی زلف یار ... او نیز رشوه ای میخواهد یا برگ سبزی ! هذیان هایم را تو باور کن من نمی گویم از حسادت های زمانه باور کن ! مهم نیست ، حتی نگاه خدا بر من ! سرنوشت را باید پذیرفت که نوزاد را از آن گریزی نیست ... باور کن ! + نوشته شده در سه شنبه 1387/11/08 22 توسط بهانۀ خلقت |
امروز بعد از ۲۰ روز به اینجا آمدم. یک نکته ی مهم : "ذهن من را دیگر، یارای میزبانی نیست " ! مخاطب همیشگی ام هم رفت ! دیگر نه رمقی مانده برای خواندن، نوشتن، تایپ کردن، حتی خوابیدن ! تا نیمه ی شب بیدارم .فکر میکنم اینبار دچار اینسامنیای شدیدی شدم که خودم هم خبر ندارم. نه حال خوشی ، نه خواب خوشی ، نه یاد خوشی که بتواند روحم را ارضا کند. ناخوشی هم به سراغم آمده گویا .شاید سیگار کار خود را کرده باشد با این شوش های نالان !! بسان آنچه که معشوق با عاشق میکند . شوش هایم عاشق سیگار هستند.بدون او تاب نمی آورند . وای که چقدر به این سیگارخوشبخت حسودیم می شود. وقتی سوختنش را میبینم گویی با مردی همخوابه شده ام ! چه مضحک ! مگر نه ؟!!
پ.ن۱: اینسامنیا : بی خوابی !پ.ن ۲: این نیز چرت نوشته ای بیش نبود !پ.ن ۳: همیشه عاشق این بودم که ادبی حرف بزنم ، ولی امروز عامیانه حرف زدن رو فراموش کردم !+ نوشته شده در سه شنبه 1387/10/24 12 توسط بهانۀ خلقت |
عشق را به خاطر سادگی دوست دارم ! و تو برای من ، عین عشقی . . . ساده و پاک ! وادی دل را که در آن بذر عشق پاشیده ام ، هیچگاه به علف هرز ناپاکی آلوده نخواهم کرد ! و همچنان دلباخته ترین عاشق برای تو ، خواهم ماند . . . من عاشق مهتابم و تو خدای مهتاب ! من عاشق آسمانم و تو آبی آسمان ! آسمان ، بی تو ، چه رنگ باخته است !! بهار ۸۵ + نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/04 21 توسط بهانۀ خلقت |
از دستان من مگریز می دانم ، فصل گریز است پاییز ! باور کن . . . رهایی ممکن نیست ! بر شاخکم بمان لطافت دستت مرهمی ست ، بر این دست خشکیده و مریض ! مگریز و سرشکم به دامان مریز . . . باد هوس است که می وزد دل به آن مسپار و مرو ! بی تاب رفتنی ؟ خود بگو ... به کجا ؟ اسیر دست دگر خواهی شد ! باور کن ! رهایی ممکن نیست . . .
پاییز ۸۵
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/09/03 21 توسط بهانۀ خلقت |
امشب با تمام نادانسته هایم می نویسم ! وقتی به یاد می آورم بوی زلف یار از دست رفته را . . . اما مرا با تو، سخنی ست ! ببین . . . اینجا، دنیای درون من است دنیای سیاهی ! دنیای بی خوابی ! دنیای دلتنگی ! نمی نویسم از سردی نگاهت . . . نمی خواهم آن گرمای صدایت . . . نمی بویم آن زلف سیاهت . . . اما ، مرا یارای بی تو بودن نیست ! حال که می روی ، برایم آرااام بخوان مرثیه ی رفتن را ... کاش نمی دیدی عشق بازی یار با خار را . . . بس است بس است بس است ! امشب هم گذشت به هر حال ، بی تو ! + نوشته شده در دوشنبه 1387/08/06 21 توسط بهانۀ خلقت |
تو فردا خواهی رفت ! و وجودم سرشار از تکرار می شود باز هم . . . رفتنت را بیمی نیست ! کاش برایم مرثیه ای میخواندی ! خوابم می آید . . .
(۲۷ مهر)
+ نوشته شده در جمعه 1387/06/29 22 توسط بهانۀ خلقت |
هر شب ، به بالین تب زده ام می آیی . . . خواب هذیان گرفته ام ! رویا می شود ! و هذیان های تب آلودم ، غزل ! و من اشک شوقم را در میان عرق های داغ پیشانی ، پنهان می کنم ! دیدی که آخر، چشم بیدارت ، چه بیمارم کرد ؟! چه بگویم از دو چشمی ، که یکی درد است و یکی درمان ! یکی نوید وصل است و دیگری هجران ! بگذشته ام من دگر از جان . . . ولی با من بخوان . . . عشق حادثه است و حادثه را گریزی نیست !
(۸ مهر)
+ نوشته شده در جمعه 1387/06/15 23 توسط بهانۀ خلقت |
این روزها زندگی میکنم ، شاید ! چرا که من گریخته ام از نگاه آینه ، از نگاه هوس آلود مرد قصه هایم . . . از نگاه پر رمزو راز شب . . . گسیخته ام از فریاد ، از انسان ، از هستی ! آمیخته ام با سکوت . . . شکسته ام پیمان را . . . من اما چه آرامم می بینم آرامش را ! شعرهایم بوی تکرار نمی دهند دیگر . . . نگاهم نمی پرسد که چه شد برادر نیامد دیگر . . . و یا مادر چرا پوشید پیرهن سیاه را ؟!! من ، می خوابم ! من ، می شنوم صدای پرواز را ! من آزادم ، گویی !
11 مرداد
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/24 23 توسط بهانۀ خلقت |
عشق گاهی وقت ها ، به بی مزگی لبخند کودکی فقیر است . . . و بعضی وقت ها ، به ابهت نگاه یک عارف . . . و گاهی ، به کثیفی تن آلوده ی من ! و یا ، به تعفن بوی روسپی خفته در درونم! ولی عشق ، هیچ یک نیست ! عشق ، صداقت من در خواستن توست . . . همین ! ( ۱۲ اردیبهشت )
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/05/15 22 توسط بهانۀ خلقت |
این روزها به یاد می آورم گاهی، بودنم را ! روزهایی که گذشت ! و احساسی که بسان خوابی هشیار ، فریادی خاموش ، و بهاری خزان ، دنیای دورغین تو را جست و جو میکرد ! "زندگی" فرضی محال است ! و "خواب" لطفی وصف ناپذیر از جانب اوست . . . که به یادم می آورد ، این من نیستم ! کاش "اما" و "اگری" در نگاه آینه وجود نداشت ! تا بهتر می شناختمت ! حال که رفته ای ، آینه هم نگاهی به این شیدای سوخته نمی اندازد . . . ! گویی قلم نیز قهر کرده با من ، که این چنین می گریزد از دستم . . . این روزها ریتم زندگی ، بر پایه ی کسالت بنا شده ! شاید بهتر این است که بخوابم . . . (۴ مرداد)
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/10 0 توسط بهانۀ خلقت |
پس از فریادهای سبز پی در پی ، تو برگشتی ! روزهایم اما ، رنگشان خاکستریست ! و خواب ، هم هنوز، برایم یک توهم است . و دیازپام ، دوستی گرانبهاست که "نداشتن ها " را معنا میکند برایم !
پ.ن:داشتنت هم ، بی معنا بود ! (۱۴ تیر)
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/30 22 توسط بهانۀ خلقت |
ایستاده ام بر فراز قله ی افکار تلبار شده ی زخمی ! فکر میکنم . . . به روزهایی که شاید می شد راز نگاه سرد تو را ، بغض خفه شده در گلوی چکاوک را ، نگاه غم آلود برده ی سرزمین خیالم را ، عشق بازی باد در فصل گرما با درختان را ، از آفتاب پرسید ! حال همه چیز تکراریست . صدای باران ، نگاه وسوسه انگیز شاهزاده ی قصه هایم ، نگاه تمسخرآمیز آسمان به زمینیان ، حتی، نگاه خدا هم تکراریست ! اتاقم سرد است کسی در خانه نیست من امشب، میزبان آینه ی سرد خیالم هستم . . .
(13 تیر)
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/20 23 توسط بهانۀ خلقت |
|